تبليغاتX
007

007

این یک وبلاگه مستند سازیه!

BLOGSKIN

E-MAIL

HOMEPAGE

یه وقتایی احساس خفگی می کنه

                                 

 

سال نو مبارک

از مسافرت برگشتم

همه چی خوب بود

هنوز چیزی نگذشته ولی من منتظر تابستونم

۱۹ واحد که ۱۷ تاش کار گاهه عملیه

و دختر خاله ی مامان که هنوز ازدواج نکرده

یه دروغ بزرگ و همکاری با یه باند کوچیک جنایت کار

تماس های مشکوک

امکاناتی که باید بزاریشون و بری

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:34 توسط مستند ساز |


 

                عید مبارک

+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 10:41 توسط مستند ساز |


وقتی از خواب بیدار می شی و می بینی خدا یه بار دیگه هم بهت اجازه قدم زدن رواین زمین خاکی رو داده چقدر خوشحال می شی؟!!!

 

سلام

حالت چطوره؟سلام

من خیلی خوبم.منتظرم تا دوستم بیاد که جمعمون جمع بشه...

هوا داره خنک و دوست داشتنی میشه.خیلی خوبه

دیروز 3 ساعت و نیم پیاده راه رفتم و واقعا عالی بود

و دیگه اینکه...

ای بابا،سخت نگیر!بیا باهم بخندیم و قهقهه بزنیم.اونقدر که گوش دنیا کر بشه و نشنوه نفرین اونایی رو که از دستمون شاکین.

یکی قبلا این کارو کرد و موفق شد اما علت مرگش هرگز معلوم نشده.

چند تا دوست جدید پیدا کردم که همشون از آب و خاک تغذیه می کنن اما خدایی یکیشون زیادی ادعاش می شه!

مهم نیست،مهم اینه که همشون آروم و بی کلکن،به خدا

از تفریحات اخیرم نگم بهتره،چون آبروی آدم رو می بره،چه مشکلی داره؟هنوز کسی بهش چیزی نگفته.

ای خدا،ای خدا

عجب زمونه ایه به خدا

باید برم تلفن داره می زنگه....

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 14:53 توسط مستند ساز |


 

ماه رمضون اومده...

باید بریم بهش برسیم.چون خودش هم از اون بچه با حالاس.به آدم میرسه،همچین که آدم کیفور میشه.

بعد از اینکه واسه ترم جدید زورامون رو زدیم(انتخاب واحد،سکنی گزیدن و...)حالا یه فرصت پیدا شده که به خودمون برسیم.

تازگی هیچ اتفاق جدید نیفتاده.آها چرا،دانشگاه بنایی داره،و فکر کنم به خاطر بنایی دانشگاه ماست که اعلام کردن دانشگاه ها مهر ماه شروع به کار می کنن.

چون یه مدت دور از همه چی بودم هیجان زندگیم دزش اومده پایین،ولی فکر کنم کم کم جای خالیه همه چی پر میشه.

 

خیلی جالبه،گربه های دانشگاه هم عوض شدن،فکر کنم تو این مدت بعضیاشون دخل بقیه رو آوردن و به احتمال زیاد بچه های اون گربهه که همش حامله بود دیگه به دنیا اومدن و اونا هم باعث میشن تن اجدادشون تو قبر بلرزه.یعنی باید به زندگیه مسالمت آمیز با انسان ادامه بدن و از ته مونده ی ساندویچ و حتی بیسکوییت بچه ها امورات بگذرونن.

انقدر روزگار غریبه که ما هم مثل کوچیکی از گربه های دانشگامونیم.فقط یه کم ریخت و قیافمون فرق می کنه.ناخونامون لاک داره و سعی می کنیم مانتو و روسریمون رو با نهایت سلیقه و دقت انتخاب کنیم!

ولی زندگیمون همون زندگی گربه ایه(گربه های دانشگاه)

دیگه اینکه بازم میام

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 11:34 توسط مستند ساز |













تا حالا شده کائنات باهات لج کنه؟
تا حالا شده تعجب کنی؟
تا حالا شده بخندی؟
تا حالا شده...
اصلا اونی که فکر می کردم نشد.
می دونی؟بد بختی اینه که اون از من زرنگ تره.نمی دونما!شاید فقط خوش شانس تره.
اووووووه!اگه بدونی از دیروز تا حالا چی شده؟فکرشو بکن حتی نینا هم به من زنگ زده.
اونم 2 بار.ولی بازم گریه می کرد.انگار می خواست رگش رو بزنه.می گفت این بهترین راه خود کشیه.یه جورایی با کلاسه.گفتم خب نکبت فکر منه بد بخت رو بکن که باید همش حموم رو بشورم.نمی فهمه دیگه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:36 توسط مستند ساز |


 

سلام

من نبودم.اومدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 23:13 توسط مستند ساز |



به..ناااا...م...خدااا..وندِ.... 

به..ناااااام..خُدااااا...وند.......


+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 12:4 توسط مستند ساز |